دیشب وقتی جلوی ستاد روحانی شعر یار دبستانی را می خواندیم رفتم به هشت سال پیش، رفتم درست همان موقعی که شال و دستبند سبز داشتم و عکس میرحسین را بالا برده بودم، همان موقع که خیلی آرزو داشتم و کلی امید. بعد یاد از بین رفتن همه شان افتادم و هی بغض کردم و هی قورت دادم. بعد یاد این افتادم که چه اتفاق های شومی بعد از آن روزها افتاد، چقدر زندانی و چقدر تحقیر شدیم. امیدوارم تجربه های تلخ گذشته تَکرارمان نشود.
برچسب:
نویسنده: آرمان سامانی