عین این چهار روزی که خانه بودم و سرکار نرفتم را نشستم بازی کردم، این وسط یکشب افطاری رفتیم مهمانی و من همه اش دلم پیش کشتن سایریس بود.
یکی از فامیل هاشان که خیلی هم بهم نزدیک هستند هروقت کوچکترین موفقیتی بدست می اورند مهمونی می گیرند و ما را حتما دعوت می کنند؛ که پز بدهند. هیچ وقت یادم نمی رود خانه که معامله کردند کلی راه آمدند و ناخوانده مهمان ما شدند و انقدر بین ما کاشتند که سر آخر ما باهم دعوایمان شد. بچه دار شدند، ماشین خریدند هربار به نحوی کردند تو چشممان. این بار هم دعوت کردند که بگویند خانم طرح کارش شروع شده و آنهم چه طرحی، بیمه و حقوق هم دارد! خانم به من می گفت تو که کارمندی سبزی هایت را سرخ کرده می خری؟ گفتم نه چطور؟ گفت آخر من دیگر وقت نمی کنم به بچه برسم چه برسد به سبزی سرخ کردن! یک دختر زشت و چاق شش ماهه هم دارند که در عمرم به این چاقی ندیده ام، فرنی شیرین و با مخلوط دارچین به او می دهد، سوپ پر از ادویه به او میدهد و تیر آخر را وقتی به من زد که دیدم توی دهن بچه کباب مرغ گذاشت تا میک بزند و آبش را بخورد. " گناه دارد بود افتاده هوس می کند!" دست و پای بچه را که تکان می دهی از تو تق و لق صدا می کند. دمر که می گذاری و پشت پایش را فشار می دهی نیم میلیمتر هم حرکت نمی کند، دستش جان ندارد عروسکش را بگیرد... بعد دلشان خوش است که بچه دارند و هر دو سر کار می روند و دو تاخانه دارند، مادرهایشان بچه شان را نگهداری می کند و خانم برای رفتن به سر کار حاضر نیست کمتر از 100 متر پیاده راه برود و سرویس دارد. بعدبرای من تعریف می کرد که از وقتی بچه دار شده اند به ندرت باهمدیگر بوده اند و هر 10 ثانیه هم می گفت تو نمیخوای بچه بیاری؟ من هم می گفتم نه حیف نیست مثل شما بشویم؟ به حدی مجلس خاله زنکی بود که وقتی میهمان دیگر به من گفت: روزه گرفتی لاغر شدیا! او پرید وسط حرفمان و گفت: آره داغون شده! و من هم در جواب گفتم خودت را در آینه دیده ای؟
برچسب:
نویسنده: آرمان سامانی