خرید بک لینک

صبح ها که میرم سرکار همه چی یخ زده، کف خیابون، علف ها، درخت ها. هوا بدجوری سرده؛ سگ تو خیابون پر نمی زنه. ده تا هم لباس می پوشم، یه پالتو اضافی هم تو اداره دارم، همین که میریم می ذارم روی پاهام. گاز رو خیلی وقته قطع کردن و شوفاژ نداریم ولی یه بخاری برقی قدیمی هست که کارپردازی از سر دلسوزی داده بذاریم تو اتاقمون، میشینیم دورش و می شیم کوچه نشین هایی که شبا توی پیت حلب، چوب می سوزنن و دستامون رو گرم می کنیم. روز اول لیوانم رو گذاشتم روی بخاری و آب جوش آوردم، اما یه ساعت بعدش دیدم ترک برداشته و در آخر از وسط نصف شد و رفت توی زباله ها. فعلا توی لیوان دمنوشم چای می خورم. ایشالا عیدی مون رو زودتر بدن برم از لایکو یه لیوان دیگه از "می تو" بخرم. 

برچسب: نویسنده: آرمان سامانی تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 23:26

صفحه بندی