دیشب در اقدامی کم سابقه خواهرم از خوابگاهش در رشت تماس و بی مقدمه زار زار گریه کرد که ما چرا انقدر با همدیگر سرد هستیم؟ چرا برای من با اوتماس نمی گیرم؟ چرا این زندگی انقدر تلخ و سرد است؟ چرا باید انقدر زود از آدمها سیر شود و همه اش به مردن فکر کند؟ بعد باز هم میان گریه هایش گفت که اولین نفری که بیشتر در این دنیا رویش تاثیر گذاشته من هستم، من الگوی او هستم، من باعث افتخار پدر و مادرم هستم و همه او را با من مقایسه می کنند. بعد رفت سمت جملاتی که از من که او را تکان داده و باعث اعتماد بنفسش شده، چند سال پیش به او گفته بودم او از من زرنگ تر است و بایستی با مردی پولدار تر ازدواج کند! به او گفته بودم از فلانی و فلانی خوشگل تر است. بعد همینطوری که حرف می زد گفت: "تو خوشحالی؟ من همیشه برای تو نگرانم." بعد پرسید تو اینهمه کتاب خواندی افسرده نشدی؟ این کتاب ها تو را اذیت نمی کند؟ بعد راجع به کتاب ها صحبت کردیم. و بعد راجع به چند تا فیلم آخری که دیده بودیم. یک ساعتی حرف زدیم و در آخر آرام که شد گفت من خجالت می کشم از این حرفایی که به تو زدم...
برچسب:
نویسنده: آرمان سامانی