خرید بک لینک

یک دوست قدیمی داشتم (یعنی دیگر با چیزهایی که می خواهم بگویم واقعا دوستم تلقی نمی شود)، سابقه دوستی مان به هم خوابگاهی بودن و هم رشته بودن دوره لیسانس بر می گردد. چیزی حدود ده سال پیش. اتفاقا در وبلاگ قبلی ام هم درباره اش مفصل نوشته بودم، اینکه دوستم در همه زمینه ها فعالیت از بسیج و انجمن علمی گرفته تا نمایندگی خوابگاهی ها، توی همه ی نشریات عضو بود و در همه ی تشکل ها نفر اولی بود که اسمش آورده می شد. اما یک نقص بزرگ داشت و آنهم عدم اعتماد بنفسش در مقابل جنس مخالف بود. همیشه از همه ی مردها خوشش می آمد و آخرسر با هیچ کدام به نتیجه نمی رسید و هربار که شکست عشقی می خورد آمبولانس می آمد دنبالش و دیازپام و غیره. تا اینکه خانوادگی سفری به مشهد داشتند و در حرم با مردی جوان تر از خودش آشنا می شود و خیلی سریع با او ازدواج می کند و بعد از مدتی صاحب پسری می شود و در آخرین مکالمه ی قدیمی مان گفته بود که زیاد از ازدواجش راضی نیست و بعد او را گم کردم.

اما تلگرام باعث شد که دوباره پیدایش کنم و با او تماس بگیرم؛ در اولین تماس تلفنی مان بغض کرده بود و دم از خیانت کاری و اعتیاد همسرش می زد. اینکه چقدر بچه است و سطح فرهنگش چقدر پایین است. هر بدی را به او نسبت داد و سر آخر گفت که چند بار با چاقو تهدیدش کرده که اگر بخواهد طلاق بگیرد او را می کشد. 

بعد من ِ سرم درد گرفت، انقدر دلم برایش سوخت که تا چند روز دمغ بودم. با چند نفر دیگر قضیه رو مطرح کردم و دیدم همگی گفتند که به دوستت بگو از همسرش جدا شود که این زندگی سر خوشی ندارد. بعد من یک ماه بعد با او تماس گرفتم.

بعد از یک احوال پرسی مرتب و شیک شاکی بود که من کجا هستم و چرا یک تماس با او نمی گیرم. خیلی خوشحال بود و مرتب از خوشبختی های مالی اش می گفت. اینکه شاستی بلند داشته اند و آن را فروخته اند. اینکه دو تا خانه در مشهد دارند و یک نانوایی. اینکه جلوی دادگاه عریضه نویسی دارد و دو ساعت اگر بماند دویست هزار تومان جمع می کند ولی حتی فرصت این کار را هم ندارد. خلاصه هرچه گفت خوبی و خوشی بود و من که خودم را آماده کرده بودم مصممش کنم طلاقش را بگیرد خیطِ خیط شدم. گوشی تلفن را که قطع کردم احساس کردم خر فرض شده ام و تصمیم گرفتم دیگر به او زنگ نزنم و دوستی مان را همینجا تمام کنم.

تا اینکه دو شب پیش با شماره ای جدید با من تماس گرفت و خیلی سریع گفت که از شوهرش جدا شده و بدهی زیادی دارد و "داری سیصد تومن به من بدی؟! به قرآن تا هفته ی بعد صد تومن رو بهت پس میدم" بعد من هی با خودم کلنجار رفتم و یاد سالهای پیش افتادم و گفتم نکند اینهم مثل کمک های گذشته شود و برود بکه برود؟! بعد به خودم گفتم سیصد تومن که پولی نیست. بعد گفتم نکند بخاطر اینکه امشب جا ندارد برود پیش غریبه و بی اعتنایی من او را بد نام کند؟ شما بودید چه می کردید؟

برچسب: نویسنده: آرمان سامانی تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 23:26

صفحه بندی