پدرم گفت می خواهد برای خواهرم که ده سال از من کوچکتر است و سال دوم دانشگاه است ماشین بخرد، نظر تو چیست؟ بعد من یاد خودم افتادم، یاد سابقه ی پر نکبتم، اینکه شهریه دانشگاهم را آنقدر دیر پرداخت می کرد که سایت بسته می شد و بعد من مجبور بودم دنبال مسئول آموزش این اتاق و آن اتاق بدوم و رسما التماسش کنم به من واحد بدهد. یاد این افتادم که برای من گوشی موبایل نخرید. یاد حالت چهره اش موقع ماهانه دادن افتادم. یاد خیلی چیزای دیگه افتادم و قشنگ دیدم چند میلیون ملخ حمله کردند به مزرعه مغزم و صدا خرچ خرچ جویدنشان توی گوشم پیچید و خیلی دمغ گفتم: بنظرم خیلی کوچیک و کم ظرفیته برای داشتن یه ماشین.
برچسب:
نویسنده: آرمان سامانی