ده روز روزه گرفتم، قشنگ به گشنگی عادت کردم.
برچسب:
نویسنده: آرمان سامانی
برچسب:
نویسنده: آرمان سامانی
برچسب:
نویسنده: آرمان سامانی
ماه رمضان را از بی دلیل خاصی دوست دارم. از اینکه آنقدر قوی هستم که می توانم مثل هرسال روزه بگیرم خوشحالم. شما بخند، شما مسخره کن، شما تو دلت بگو چه اسکل.
برچسب:
نویسنده: آرمان سامانی
هزارتا چیز هست که دلم می خواد بنویسم اما....
برچسب:
نویسنده: آرمان سامانی
دیشب وقتی جلوی ستاد روحانی شعر یار دبستانی را می خواندیم رفتم به هشت سال پیش، رفتم درست همان موقعی که شال و دستبند سبز داشتم و عکس میرحسین را بالا برده بودم، همان موقع که خیلی آرزو داشتم و کلی امید. بعد یاد از بین رفتن همه شان افتادم و هی بغض کردم و هی قورت دادم. بعد یاد این افتادم که چه اتفاق های شومی بعد از آن روزها افتاد، چقدر زندانی و چقدر تحقیر شدیم. امیدوارم تجربه های تلخ گذشته تَکرارمان نشود.
برچسب:
نویسنده: آرمان سامانی
برچسب:
نویسنده: آرمان سامانی
ما اینجا منتظریم وزارت کشور نتایج انتخابات رو اعلام کنه بعد حراست اداره کل کارتابلی پیام حراستی داده که نماز مثل لیمو شیرینه!
برچسب:
نویسنده: آرمان سامانی
دیشب دخترخاله هام که طرفدار رئیسی بودن در آخرین پیام خانوادگی (که من امروز صبح خوندم) نوشتند: خدا کنه طرفدارهای روحانی از رایی که بهش دادن پشیمون نشن. شاید از رایی که به روحانی دادیم پشیمون بشیم ولی قطعا از اینکه به رئیسی رای ندادیم هیچ وقت پشیمون نمیشیم.
برچسب:
نویسنده: آرمان سامانی
از اون وضعیتی که نتونم تو جشن پیروزی عکس میرحسین رو ببرم بالا حالم بهم میخوره.
برچسب:
نویسنده: آرمان سامانی
آدمی چه ساده انگارانه می پندارد دیگری او را دوست دارد و هیچ اتفاقی نمی تواند تزلزلی در این دوست داشتن ایجاد کند. چه خوش باورانه به سبب اینکه دیگری را همچون تکه ای از تن خود می داند خود را از آن دیگری می بیند و محال است کسی دستش را از خودش جدا کند چه برسد به قلبش! چرا ما تا این اندازه خوش باور و ساده انگاریم؟
برچسب:
نویسنده: آرمان سامانی
اصلا فکرش رو نمی کردم یه کسی پیدا شه که به چک بگه چَــک. تازه اونم چَــک تضمینی!
برچسب:
نویسنده: آرمان سامانی
برچسب:
نویسنده: آرمان سامانی
برچسب:
نویسنده: آرمان سامانی
بدجوری پیله کرده ام به روابط مادر و فرزندی اطرافیانم: دیشب بچه ی سه ساله سرش خورد به سینی توی دست مادرش، بدجوری هم دردش گرفت و با شدت گریه می کرد. مادرش هرکاری کرد آرام نشد، دست آخر با یک حرکت چشم گرد کن به بچه اش گفت: اشکال نداره بیا مامان رو محکم بزن تا دردت خوب بشه! بعد دختر سه ساله چند بار محکم کوبید تو سر و صورت مادرش!!
برچسب:
نویسنده: آرمان سامانی